هوالحبیب
... ساعت 22:45، صندلی های داغ سینما فلسطین. همین الان نمایش فیلم "به رنگ ارغوان" تمام شد. نفسم بند آمده است. نای بلند شدن ندارم. از امشب دیگر برای من "آژانس" بهترین فیلم حاتمی کیا نیست. " آژانس" به سرعت جای خودش را به " به رنگ ارغوان" داد. به همان سرعتی که " هوالقادر" به "هوالحبیب" تبدیل شد. نه، بگذار بهتر بگویم: " آژانس" جای خودش را به کسی نداد. " آژانس" هنوز هم " آژانس" است. " به رنگ ارغوان" برای خودش جا باز کرد. بالای بالا.
بعد از سالها فیلمی از حاتمی کیا دیدم که "خودش" آن را ساخته بود! چه قدر دلم برای "حاتمی کیا" تنگ شده بود. امشب بعد از سالها، دوباره او را در میان سکانس های سوزان "به رنگ ارغوان" دیدم.
آقای ابراهیم حاتمی کیا! مدت ها بود دیگر وسط فیلم هایت، دلم نمی خواست فریاد بکشم. امشب اما خیلی خویشتنداری کردم. " به رنگ ارغوان" خیلی گرم بود، گرم گرم. واقعا گرمایش، وجودم را سوزانده.
این بار هم "تناقض" است که از سرتاپای فیلم می بارد. آقای حاتمی کیا! تا کی می خواهی با این تناقضات، جان بیننده را به لبش بیاوری؟ در " آژانس" ، هر چه کوشش کردم حق را به یک طرف بدهم، نتوانستم. مغزم را کنار گذاشتم و با قلبم داوری کردم. در "به رنگ ارغوان" باز هم ناتوانی عقل برایم آشکار شد.
آقای حاتمی کیا! ممنونم از این که بر خلاف بقیه، تنها با عقلت تصمیم نمی گیری. ممنونم از این که بار دیگر لذت دلواپسی، بیم و امید را به من چشاندی.
من در این سینما، صحنه های دلدادگی و دلباختگی، بسیار دیده بودم. اما هیچ کدام را جدی نگرفته ام. اما این بار جداً مجبور شدم "به رنگ ارغوان" را جدی بگیرم. همه، "واقعیت" را جدی می گیرند. صحنه ها را چه قدر واقعی درآورده بودی آقای حاتمی کیا! لحظه ای که "ارغوان" پشت در بود و "شهاب8" به رنگ ارغوان شده بود، من هم مانند او نزدیک بود قلبم بایستد. لحظه ای که "شهاب8" اسلحه را به سرش نزدیک کرد، من هم همراه او آماده ی مرگ شده بودم. لحظه ای که...
آقای حاتمی کیا! این بار برخلاف روال فیلم هایت، هیچ کس نبود که در تنهایی خودش فریاد بزند. اما اینجا سکوت "شهاب8" گیراتر از تمام فریاد هاییی بود که تا به حال شنیده بودم...
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!