کسالت بار!

اول صبح:

امروز یک روز با طراوت است، سعی می کنم امروز بهترین روز زندگیم را رقم بزنم...

تاکسی:

نفر کنار دستی ام به مانند یک سوسمار گرسنه خمیازه از خود در می کند و باز به مانند یک خرس تنبل به خواب می رود...

...

روز ازل

به نام او،

و من همان روز اول بود که تو را دیدم، همان روز اولی که تمامی آدمها در صفوف منظم و مرتب در مقابل خدا ایستاده بودند،

و من همان روز اول تو را دیدم....

 

ادامه نوشته

رکاکت

مینی مال های یک عدد من...!!

"خط اول"

ادامه نوشته

آنتی ویروس

بی ربط نوشت: صبح زود ، خواب آلود و درب و داغون به سمت دانشگاه در حرکت بودم،در خیالات خودم به سر می بردم و از یک تخم مرغ به ماشین های آخرین سیستم و خانه های آن چنانی و پول و دنیا و قدرت و... رسیده بودم.

ادامه نوشته

شرمندگی های یک ایرانی!

اصلا ً براي چه به ايران آمديد؟

مي خواستيد، تمام ايرانيان شرمنده شوند؟

كاش حدود 1000 سال ديرتر به ايران مي آمديد؛ درست است كه هنوز هم عده اي با ولايت مشكل دارند اما كساني هم هستند كه سينه سپر مي كنند!

 

حضرت معصومه

راستي چقدر شبيه مادرتان، حضرت زهرا (س) هستيد!

هر دو در راه ولايت!!!

و چقدر شبيه عمه تان، زينب (س)!

در برابر ديدگانتان، برادرتان را ...!!!

پ.ن1: ابتدا، شرمنده ايم.

پ.ن2: ولادتتان مبارك.

 

مضرات خیار!!

می ترسم اینقده به فکر حرف زدن باشی که شنیدن رو از یاد ببری...

یا اینکه اینقده به فکر عیب و ایرادای من باشی که عیب و ایرادای خودت از یادت بره....

که خار رو تو پای من ببینی و نیزه رو تو چش خودت نه!

می ترسم اینقده سرگرم دیگران بشی که خودت رو یادت بره...

می ترسم اینقده سرت گرم خوبیات بشه که بدیات از یادت بره!

 و اینقده بدیام تو چشت بزرگ بشن که خوبیام رو از یاد ببری...

می ترسم غرور جای تواضع رو بگیره و کینه جای محبت رو...

چرا عادت نداری خوبیای دیگران رو هم ببینی؟

چی دارم می گم من؟ بابا یه کم آدم باش دیگه خیار...!

من مستاجر نیستم-خانه ام بیت رهبری ست

من مستاجر نیستم-

خانه ام بیت رهبری ست و ماه ایستاده دم در خانه من !

ادامه نوشته

زیارت

پرده اول)

مسجد گوهر شاد روبروی گنبد طلا، دست به سینه و مودب روی ویلچر و مردش در کنارش، گریه می کرد و با امام رضا نجوا می کرد، و گریه می کرد،و گریه می کرد، رو به مردش گفت: ((برایم دعا کردی؟))

مرد که معلوم .....

ادامه نوشته

برای همسایه ...

چند روز پيش كه از كوچه رد مي شدم، مثل هميشه نشسته بود رو صندلي و با اون تسبيح قشنگش داشت ذكر مي گفت، سلام دادم و باز هم مثل هميشه اينطوري جوابم رو داد: "سلاااااام و عليكم، احوال شما؟"

بعد از احوال پرسي گفت: "جَـوون، اين صندلي من رو مي ذاري تو سايه كه آفتاب اذيتم نكنه؟"

...

ادامه نوشته