برف
برف می بارد... دلم در میان برف ها بازی می کند و آدمکی می سازد.آدمکی نه از جنس آدمها.
برف ها یک به یک بر روی زمین جا خوش می کنند و من به فکر رفتن هستم،
خواهم رفت، به جایی که قدمی نباشد برای له کردن برف ها، به جایی که برف ها با خیال راحت روی زمین بنشینند!
به جایی می روم که دلی را لگد مال نمی کنند. جایی که دل ها راحت بر زمین دل های دیگر جا خوش می کنند.
می خواهم به جایی بروم که اینجا نیست. می خواهم بروم به هرجایی جز اینجا.
پ.ن: ما تو همدان اولین برف رو (هر چند خیلی کم بارید) دیدیم! شش مون حال اومد.
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!