برف

برف می بارد... دلم در میان برف ها بازی می کند و آدمکی می سازد.آدمکی نه از جنس آدمها.

برف ها یک به یک بر روی زمین جا خوش می کنند و من به فکر رفتن هستم،

خواهم رفت، به جایی که قدمی نباشد برای له کردن برف ها، به جایی که برف ها با خیال راحت روی زمین بنشینند!

به جایی می روم که دلی را لگد مال نمی کنند. جایی که دل ها راحت بر زمین دل های دیگر جا خوش می کنند.

 می خواهم به جایی بروم که اینجا نیست. می خواهم بروم به هرجایی جز اینجا.       

پ.ن: ما تو همدان اولین برف رو (هر چند خیلی کم بارید) دیدیم! شش مون حال اومد.

نامه اي به خدا

خدایا شکرت...خدایا خیلی مخلصیم/خیلی نوکرتم خدا...

شكر مي گويم تو را و از تو ممنونم، بابت هديه ي امروزت و همه ي هديه هايت.

پ.ن: اين كه هديه ي خدا به من چي بوده بماند. اما اين متن رو نوشتم، تا ازش تشكر كنم.

پ.ن بعدي: به هرحال هر جوري كه ميتونيم بايد شكر نعمت كنيم ديگه!

پ.ن بعدي تر:خدايا من وقتي به كسي كمك ميكنم يا هديه اي به او ميدهم از او توقع ندارم تا كمكم را و هديه ام را جبران كند. تو هم اين توقع را از من نداشته باش.

پ.ن بعدي تر تر: امروز بعد از شنيدن آن خبر خوب و رسیدن هديه ي خدا به دستم،به شکرانه پنجاه تومن(پنجاه تا تك تومني!) انداختم صندوق صدقات. خدا به اندازه ي يك بی نهایتم كرمش به من هديه داد(با تمام بزرگي هديه اش) و من به اندازه تمام کرمم جبران کردم! خدایا حساب بی حساب!

و در آخر بازهم خدایا ممنونتم.

شهر شلوغ پلوغ

کلاهم را باد برد!

    پیرزنی غر غرو از خیابان رد شد!

.

.

ادامه نوشته