به فریادم برسید!
تا سه چهار سالگی که اصلا نمی دونستم چیه!!!
فکر می کنم تو همین سن و سالها (یعنی سه چهار سالگی) بودم که خبر فوت یکی از اقوام رو دادند...
یادمه صبح خیلی زود بود که زنگ زدند خونمون، وقتی از خواب پریدم (به خاطر صدای زنگ تلفن) هنوز آفتاب در نیومده بود و بابام داشت نماز می خوند...
.
.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 13:1 توسط علیرضا ولیزاده
|
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!