کمپانی محبت
بار اول و دومت نیست که اینگونه برخورد می کنی! من عادت کرده ام به این بی اعتنایی های تو...
من نیازی به محبت تو ندارم، این خود تو هستی که به من نیاز داری! تمام تلاش من هم به خاطر خوشبختی تو بود، مطمئن بودم و مطمئنم اگر با من باشی خوشبخت می شوی، ولی حالا که فکر میکنی بدون من خوشبخت میشوی، حرفی نیست! برو... برو و به هرکسی که می خواهی دل ببند، ولی بدان و مطمئن باش که به سراغ هرکس دیگری بروی خواهی دید که عشقش به تو، به اندازه من نیست....
تا کودک بودی، پدر و مارت را دوست داشتی و همه ی دار و ندارت آنان بودند... البته آن زمانها کودک بودی و انتظار بیش از این هم از تو نمی رفت...
بزرگتر که شدی ، دوستان زیادی پیدا کردی و دیگر کنار پدر و مادرت راحت نبودی و با دوستانت راحت تر بودی.... آن روز ها آنقدر به این و آن دل بسته بودی که به کلی مرا فراموش کرده بودی، هر روز به یکی دل می بستی و می دیدی آن کسی که تو می خواهی نیست و از او جدا می شدی!
مدتی که گذشت دیدی دوستانت هم آنگونه که باید تو را درک نمی کنند، دوستانت حتی با همه ی خوبی هایشان آن چیزی نبودند که تو در درونت به دنبال آن می گشتی!
ایام گذشت تا اینکه بالاخره عاشق شدی و وقت ازدواجت شد.... زن گرفتی و دم و تشکیلاتی برای خودت به هم زدی ! بچه دار شدی و بیش از هر چیزی به بچه هایت دل بستی! تمام دار و ندارت شده بود فرزندانت! زن و زندگیت!
اما وقتی فرزندانت هم بزرگ شدند دیدی که آنان هم تو را فراموش کردند و به دردت نخوردند و حتی یک ذره از محبت های تو را جواب ندادند...
زمان بیشتر گذشت و هم تو پیر شدی و هم همسرت! دیگر از آن عشق های جوانی و محبت های بی نهایتتان هم خبری نبود! و تو بودی که دیدی همسرت هم جوابگوی تمام نیاز های درون تو نیست! هر روز از زندگی ات را گذراندی بدون این که مرا بشناسی و محبت مرا کمی - فقط کمی- بفهمی !
آیا زمان آن فرا نرسیده که مرا بفهمی؟
زمان آن فرا نرسیده که به من دل ببندی؟ تو که به همه چیز و همه کس دل بستی و نتیجه اش را دیدی! یکبار هم بیا و به من دل ببند، بیا و یک بار هم مرا امتحان کن! فقط یک بار!
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!