صحنه اول:

مسجد محل/شب نیمه شعبان

جعبه شیرینی را گرفتم دستم؛و جلوی در مسجد ایستادم.مردم رد میشوند و دوتا دوتا برمیدارند

و «خدا قبول کنه»ای میگویند و میروند.یکی از پیرمردان دوست داشتنی و در عین حال قدیمی

مسجد ،میگوید عاقبت به خیر شوی جوون.

بعد زیر لب میگوید بهترین دعا را برایت کردم.

صحنه دوم:

اتوبوس/دائم خدا

هوا بدجوری گرم است؛فشار جمعیت هم هوا را گرم تر میکند.کسی به فکر پیر مرد تازه وارد

شده نیست.همه خود را به ندیدن و خستگی میزنند.بلند میشوم و جایم

را به پیر مرد میدهم،مینشیند ،زیر لب میگوید عاقبت به خیر شوی جوون.

صحنه سوم:

منزل/نیمه شب

غرق در کتابم.حواسم به تک تک جزییات است.قضیه بدجوری داردحساس  میشود.

صدای پدرم می آید:

(پسرم،یک لیوان آب بیاور.)

بلند میشوم.زیر لب میگویم حالا هم وقت آب خواستن بود؟؟؟

لیوان را میدهم دستش؛میگوید عاقبت به خیر شوی پسرم.

شرمنده میشوم...مثل همیشه در مقابل پدرم...

میگویم کاش  همیشه آب بخواهد و برایم این دعا را بخواند...

پ .ن:ببخشید خیلی ادبی شد...

یه لحظه جو گرفت...