وقتی فکرهام مثل یه قطار تو مخم تلق تولوق می کنه و روی رگهای مغزم سوت می کشه، مجبور می شم بنویسم.

وقتی وجدانم دا‍ ئماً بوق هشدار می زنه ، با بی توجهی من به بوق ممتد تبدیل می شه و بوق ممتد اِنقدر تکرار می شه که دیگه اون رو هم نمی شنوم، مجبور می شم بنویسم.

وقتی شبها می خوام استراحت کنم ولی اِنگار یه نفر مرتباً با پتک می کوبه تو مغزم و نمی گذاره بخوابم، مجبور می شم بنویسم.