شناسنامه اش چند سال از خودش بزرگتر بود
اما همچنان درخت ها صدایش می زدند
پارک ها -اسباب بازی ها- چرخ و فلک ها - دل مشغولی های کودکانه اش -
اما - دیگر نمی شنید.
دلش هوای غزل کرده بود -هوای باران - احساس کرد سنگر ها را -تفنگ ها را - و .....
و رفت -
حالا از شناسنامه اش خیلی بزرگتر شده است.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 11:35 توسط غلام.ح
|
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!