شکلات
به مانند همیشه که می دیدم ش، شکلاتی از جیبم درآوردم و به او دادم، غنچه لب هایش از هم باز شد و شکفت، شکلات را از من گرفت و همچنان می خندید، دست برد داخل جیبش و شکلاتی بزرگتر از همه شکلاتهایی که تا آن زمان به او داده بودم، به من داد، چشمکی زد و با همان خنده ی همیشگی اش گفت: من تو را بیشتر دوست دارم!
جیبم پر از شکلات بود، شکلات هایی بزرگتر از شکلات او، اما دوست داشتم فکر کند، او مرا بیشتر دوست دارد!
اعتراف: ما دوستی را با شکلات اشتباه گرفته بودیم!
+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 18:10 توسط علی پژمان
|
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!