به مانند همیشه که می دیدم ش، شکلاتی از جیبم درآوردم و به او دادم، غنچه لب هایش از هم باز شد و شکفت، شکلات را از من گرفت و همچنان می خندید، دست برد داخل جیبش و شکلاتی بزرگتر از همه شکلاتهایی که تا آن زمان به او داده بودم، به من داد، چشمکی زد و با همان خنده ی همیشگی اش گفت: من تو را بیشتر دوست دارم!

جیبم پر از شکلات بود، شکلات هایی بزرگتر از شکلات او، اما دوست داشتم فکر کند، او مرا بیشتر دوست دارد!

اعتراف: ما دوستی را با  شکلات اشتباه گرفته بودیم!