تا سه چهار سال که اصلا نمی دونستم چیه!!!

فکر می کنم تو همین سن و سالها (یعنی سه چهار سالگی) بودم که خبر فوت یکی از اقوام رو دادند...

یادمه صبح خیلی زود بود که زنگ زدند خونمون، وقتی از خواب پریدم (به خاطر صدای زنگ تلفن) هنوز آفتاب در نیومده بود و بابام داشت نماز می خوند...

بابام یکسره داشت یه نفر رو آروم می کرد و می گفت: مرگ حقه ـ عیب نداره، گریه کن راحت شی ـ خدابیامرزتش و ...

بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد به مادرم گفت: فوت کرد!

برام خیلی جالب بود که چرا بابام به فوووت میگه فوت!

یا اینکه طرف چی رو فوووت کرده که صبح به این زودی بهمون خبر دادن!

تا اینکه بعد از چند روز فهمیدم طرف، دار فانی رو وداع گفته!!!!!

یادمه تو اون روزها خیلی برام جالب بود که آخه چطوری یه نفر که دیروز مثل ما میخورد، میخوابید، حرف میزد، می خندید و ... امروز دیگه هیچ کدوم از این کارها رو نمی تونه بکنه؟!

یواش یواش بزرگتر که شدم سوالهام جدی تر شد و دیگه مقوله مرگ برام جالب نبود، بلکه ترسناک بود و تلخ...

ـ مرگ‌ يعني‌ چی‌؟

ـ چرا بايد مرد؟

ـ چطوری مي‌ميریم‌؟

ـ بعد از مرگ‌ چی مي‌شه؟

ـ چه‌ كسي‌ يا كساني‌ از راز مرگ‌ با خبرند؟

ـ روحي‌ هست‌ كه‌ با مرگ‌ نابود نشه؟

ـ سرگذشت‌ اين‌ روح‌ قبل از پيوستن‌ به‌ جسم‌ چطور‌ بوده‌؟

ـ سرنوشت‌ اين‌ روح‌، بعد‌ از مرگ‌ِ جسم‌ چی میشه؟

 

تقریبا مطمئن هستم که هیچ کس نمی تونه، طوری جواب اینها رو بده که حداقل بتونه من رو راضی کنه!

امام‌ علي‌ (ع) مي‌فرمايد: مشكلات‌ مرگ‌ چنان‌ پيچيده‌ و دردناكند كه‌ به‌وصف‌ درنمي‌آيند و با خرد مردم‌ اين‌ دنيا سنجيده‌ نمي‌شوند.

شاید ندونستن این سوالهاست که بحث مرگ رو خوفناک جلوه میده!

خواهشا تو نظراتتون من رو طوری کمک کنین که بدونم دونستن و یا ندونستن جواب این سوالات چه ضررها و یا فوائدی خواهد داشت!