سفر به دیار آبا و اجدادی
15:30 همدان ، خوابگاه فرهنگ ! 1390
فردا عید غدیر است و تعطیل ، ابوالفضل به همین سبب سرگرم بستن رخت سفر است و قصد دارد برای تازه کردن دیدار با خانواده به سنقر ( زادگاهش ) رحلت کند ! و نه تنها ابوالفضل که دیگر هم اتاقیهایمان هم به علت تعطیلات پیش رو همگی به زادگاهشان رحلت نموده اند . من اما برای عزیمت به دانشگاه آماده می شوم ، کمتر از سی دقیقه دیگر کلاس دارم. صحبتمان می شود و می گویم : (( خوش به سعادتتان ، شما مجردهای ناکام ! در این تعطیلات کنار خانواده اید و من متاهل کامیار! باید تنها در این خوابگاه (بی) فرهنگ باقی بمانم ! )) فکر رحلتشان و بقای من آزارم می دهد ، و نمی دانم که چه می شود که می گویم : (( ابوالفضل صبر کن من از کلاس برگردم و تو را تا سنقر همراهی کنم ، هم تو را می رسانم ، هم پس از بیست و یک سال زندگی شرافتمندانه زادگاه اجداد مادری ام را تلمذی می کنم ، ))
ابوالفضل که گویی منتظر این سخن بوده باشد ، سخن از دهانم در نیامده می بلعدش و می گوید : (( بیا برویم ))
من که از همان ابتدا متوجه خبطم شده بودم ، در دل لعنی به دهان لا زمان حواله می کنم و می گویم : (( الآن که کلاس دارم ، تا ساعت پنج ))
و ابوالفضل رخت سفر را می کند و می گوید : (( منتظر می مانم .. ))
این بار چند لعن و نفرین هم حواله ی این سنقری ( به قول همدانیها ) شیتیله ! می کنم و رویم نمی شود که بگویم : (( غلط خورده ام ! )) یونس هم که در اتاق ماست و مشاجره ی ما را به نظاره نشسته همراهی مان می کند و می گوید : (( پس من هم می آیم ))
می گویم : (( پول بنزین را از حلقومت می کشم بیرون ))
البته هم چه بد هم نمی شود ، می روم تا سنقر و سرزمین پدرانم را می بینم ، در راه مسافر هم می زنیم! و پول بنزین را در می آوریم ! و گذشته از همه ی اینها انصافا به یک سفر ، هر چند کوتاه هم که باشد نیازمندم ، این روز ها " داستان دست خدا " تمام توانم را برده و رمقی برایم باقی نگذاشته است ، تمام بدنم به اندازه ی فارغ شدن از یک زایمان سهم ناک درد می کند و احساس می کنم خموده تر و لاغر تر از هر زمان شده ام ، کارم شده صبح تا شب روبه روی لب تاب نشستن و تایپ کردن ، نه چشمی مانده و نه کمر و پایی ! ( 6 ماهی هست که اوضاعم اینگونه است ) ، حتی فرصت نمی کنم با هم اتاقی هایمان گپ و گفتی داشته باشم ، از سوی دیگر دانشگاه و درس و امتحان نیز شده قوز بالا غوز !
خلاصه کار بالا می گیرد و در پی خطور این تفکرات و به یمن سخن بیجا! برای اولین بار راهی سنقر ، دیار آبا و اجدادیم می شوم !
یونس را نیز به همراه خود می بریم ، به بیان بهتر خودش را می اندازد و می آید ، البته ناگفته نماند که چنان کرایه ای از او ستاندم که برای لحظاتی از خودم متنفر شدم ! اما برای حال گیری یونس هم که بود تنفر از خویشتن را به جان خریدم ، ضمن اینکه پول بنزین هم باید از طریقی تامین می شد !
*****
ساعت 16:30 دقیقه جاده سنندج ؛ به مدد تکنولوژی و جیب پدر ، با یک ماشین چهار چرخ به سوی سنقر در حرکتیم ، که در این ابتدا خود را ملزم به ارائه توضیحاتی در این باب می دانم !
همدان شاه راه مواصلاتی پایتخت به استانهای کردستان و کرمانشاه است ! 10 کیلومتری همدان یک دوراهی موجود است که یکی به سوی سنندج و دیگر تا خود کرمانشاه پیش می رود! اما نقطه عطف توضیحات من اینجاست که با وجود آنکه سنقر در استان کرمانشاه واقع گردیده است اما باید راه استان کردستان را پیش گیری و در 50 کیلومتری همدان و در مکانی به نام وینسار سر ماشین را به سوی سنقر بپیچانی !
###
هر چه از دهانم در آمده و هرچه می توانستم بگویم حواله ابوالفضل کرده ام ، جاده بسیار شلوغ است و مسافری هم گیرمان نیامده ، آن هم در این اوضاع آشفته بازار بنزین ، به او می گویم : (( پول بنزین را از حلقومت می کشم بیرون ، می رویم سنقر و تو شهر خودت تا بخوره می زنمت! ))
چند باری هم شاکی می شوم وقصد می کنم ابوالفضل را در شانه خاکی جاده پیاده کنم و از همانجا سر خر را کج کنم و بر گردم به همان خوابگاه ( بی ) فرهنگ خودمان !
****
جاده مناظر زیبایی را نقاشی کرده ! جاده همچون یک خط کش صاف تا دور دست ها کشیده شده و تا جاییکه چشم در چشم خانه کار میکند ادامه دارد. چمن های پاییز زده در دامنه کوههای برافراشته در اطراف جاده منظره بدیعی را پدید آورده ، و نوک قله ی کوه ها سفید پوش اند ،
##
وارد سنقر شده ایم ، شهر زیبایی است در اطراف شهر کوه های بلند و زیبایی قرار دارد ، پنداری همه ی این کوهها برای حراست از این شهر آبا و اجدادی من قد علم کرده اند و او را به محاصره در آورده اند. همین که وارد سنقر می شویم :دست هایم را بلند می کنم و می گویم : (( آه خدای من، اینجا چقدر تغییر کرده ؟ از زمان جد جد جد پدر بزرگ مادرم تا به حال مگر چه زمانی گذشته ؟ )) بچه ها می خندند ، منظورم از بچه ها خب پر واضح است که یونس و ابوالفضل ( همشهری اجداد مادری ام) است !
به محض ورود به سنقر به خدمت امامزاده احمد بن باقر (علیه السلام ) شرفیاب می شویم ، مشهور ترین امامزاده شهرستان سنقر که بی واسطه فرزند امام پنجم است ، در همان نگاه اول فقر از سر و روی این شهرستان می بارد ، فقر فرهنگی و فقر مادی ! از فقر فرهنگی شان همین بس که :
هنگام نماز جماعت مغرب وارد امامزاده شدیم ، عده ای فارغ از نماز جماعت ، آخر محوطه امامزاده نشسته بودند و گل میگفتند و گل می شنفتند ! ابوالفضل نیز نماز نخواند ، اما پا به پای ما اعمال زیارت را انجام داد ! ابوالفضل اگر آدم بود ، هفت هزار تومانی که به من بدهکار بود را پس می داد ! ( چیه ؟ چرا اونجوری نگاه می کنی ؟ هفت تومن من رو بده سنقری!)
چیزی نشده ! بگذریم ! اما فقر مادی ، هم که مشخص است ، گفتن ندارد ، وضعیت مشابه همه ی شهرستان های ایران است !
زیارت می کنیم و ابوالفضل را تا منزلش راهی می نماییم ، نمی خواهیم مزاحمش شویم و با یونس تصمیم می گیریم برگردیم همدان به خوابگاه ( بی ) فرهنگ خودمان ، اما به اصرارش شام را مهمان خانه ی باصفایشان می شویم و شب را هم همانجا می مانیم . البته نمی خواستم تحت هیچ شرایطی بمانم اما آنقدر اصرار کرد که من یکی را از رو برد !
بسیار مهمان نوازی می کند و من و یونس را شرمنده می کند ، اگر چه جای آن هفت هزار تومان را نمی گیرد اما ... !
شب هم مشغول نوشتن خاطرات می شوم و به مدد تلفن همراه به همه ی خانواده ( خودم و همسرم ) پیامک می دهم و عید غدیر را شاد باش می گویم.
چندی بعد حضرت همسر زنگ می زند و می گوید : (( ما بوقیم دیگه ؟ به همه پیامک دادی و شادباش گفتی ، جز من ؟))
شرمنده می شوم و 7-8 پیامک آبدار برایش ارسال می کنم . در این میان حضرت مادر زن نیز حسابی ما را شرمنده خود ساخته!
##
جالب است حکایت پارک کردن ماشین را هم بگویم ، قرار بر این می شود که ماشین را تو پیاده روی جلوی خانه ابوالفضل ( همشهری آبا و اجدادیم ، همان که هفت هزار تومان به من بدهکار است ) پارک کنیم ! روبروی ماشین ایستاده ایم و فکر می کنیم که ماشین را چگونه پارک کنیم که سرو کله نیروی شریف انتظامی پیدا می شود ، از همان ها که در شب گشت می زنند ، از همانها که بیدارند زمانی که ما خوابیم و خوابند هنگامیکه ما بیداریم ! در همین احوالات بودیم که یک ماشین پلیس رو برویمان توقف می کند و درب آن باز می شود. دست بر قضا به ما مظنون شده و پس از کلی استنطاق هنگامیکه از صحت و سلامت ما مطمئن می شود می رود ، یعنی در واقع هنگامی رفت که کارما هم تمام شده بود.
یونس همچون یک مته فرور میرود تو مخم و بیرون نمی آید ، آنقدر از او بدم می آید که حد ندارد ، نمونه بارز یک انسان بی فایده و بی مصرف که تنها هنرش فیلم دیدن است ! به او می گویم اولین "بشاگردی" هستی که پای در سنقر نهاده ای ! ( بشاگرد یکی از ده های استان هرمزگان است ) و ابوالفضل می گوید : باید فردا یک آفتابه بدور گردنش بیاندازیم و در شهر بچرخانیمش و جار بزنیم : اولین بشاگردی پای نهاده در سنقر کبیر !
در ضمن آِییی ایهاالناس ، این ابوالفضل 7000 تومان به من بدهکار است و می خواهد با یک شام ما را ..... نموده و از زیر کرایه هم فرار کند . اما کور خوانده . از حلقومش بیرون می کشم !
شب هنگام خواب تا می خورد یونس را می زنیم ، بنده ی خدا شاکی می شود و می خواهد تلافی کند که می گویم : (( دستت بخوره به من ، گردنت رو می شکنم )) حرفی نمی زند و دوباره لگدی حواله اش می کنم !
چشمانم گرم می شود و خوابم می برد ، ابوالفضل تا پاسی از شب مشغول پیامک بازی است ، خدایا شکر که مرا جای او نیافریدی....!!
***
صبح ساعت 8 صبح از جا بر میخیزیم و همان ابتدا قبل از صبحانه یک لیوان چای را پیشاپیشمان درک می کنیم...!! فکر می کنم این دهمین لیوانیست که در 6 ساعت بیداریمان در مقابلم دیده ام ، به زبان می آیم و می گویم : (( بابا ترکیدیم از بس چایی خوردیم ))
می گوید : (( ما به مهمان فقط چایی می دهیم ، باید بخوری ))
(( آخ جون صبحانه !))
(( ای وای.. باز هم چایی ))
وباز هم چایی و بازهم چایی...!
***
اینجا سنقر است ، شهر آبا و اجدادی من ، شهری که در بطن آن ادامه یافته ام تا در تهران به دنیا آمده ام ! باورم نمی شود که روزی از روزها پدران و مادران من در اینجا زندگی می کرده اند ، حس غریبی به این شهر دارم ،تمام در و دیوارهایش ، تمام خیابان ها و کوچه هایش با من سخن می گویند ، سخن از گذشته من ، سخن از گذشته پدران من ، حس نوستالژی عجیبی در من جوانه می زند !
تنها جاییکه فرصت می کنیم تا ببینیم ، سراب است ، سراب به معنای چشمه است ، چشمه ی بسیار بزرگ ، جای بسیار دیدنی است ، اگرچه طبیعتش خزان زده است اما بازهم زیبایی های خاص خودش را دارد ، استخری درست کرده اند که آب چشمه در آن جمع شده است ، آبی که قرار است آب شرب مردم این سرزمین باشد ، آبش همچون شیشه ای صاف و زلال عاری از هرگونه لک و پیس است که جلبک های سبز رنگ کف استخر در آن نمایان است، همه ی این آبها از دالان کوچکی که ابوالفضل می گوید غار است بیرون می آید ، از دل کوههای دالاخانی !
در آنسو کوهی نمایان است که رویش صاف است ، به نام کوه مادیان معروف است ، ابوالفضل می گوید مکان زندگی مادها بوده است ، می گویم : حرف مفت نزن ، مادها در "حیدره" زندگی می کردند ! علی ای حال چه فرقی می کند چه سنقر ، چه حیدره ، مهم آن است که من ایرانی ام !
بعد از آن کمی در خیابان های سنقر آمد و شد می کنیم و بدین سو و آن سو کشیده می شویم ، از کنار مساکن مهر می گذریم ، ابوالفضل نشانشان می دهد و با لحنی جدی می گوید : (( شما در مقابل یکی از جاذبه های دیدنی استان کرمانشاه و شهرستان سنقر قرار دارید... مساکن مهر ))
از کنار دانشگاه آزاد می گذریم و تا خانه باغ پدر ابوالفضل پیش می رویم ! و سپس باز می گردیم ، دل و دماغ درستی ندارم ، حالم اصلا خوش نیست ، بسیاری از خیابان های شهر آسفالت ندارد و آنهایی هم که دارد نامش آسفالت نیست ! شهری دور افتاده با قدمت طولانی ، زمانیکه تهران وجود نداشته ماد ها در مادیان کوه زندگی می کرده اند. اما حال وضع شهر من اینگونه است ! و وضع تهران آنگونه ! به سمت همدان حرکت می کنیم و در فکرم نمی گنجد بتوانم در هم چه مکانی زندگی کنم ، در فقر و دور افتادگی از همه ی ناز و نعمت های پایتخت ! در مکانی که حتی یک عالم وجود ندارد تا حقیقت دین را برای این مردم نمایان کند و آشنایشان سازد. شاید حق با مردمی باشد که فقرشان موجب فقر فرهنگیشان گردیده است و سادگیشان به هزاران پیچیدگی پایتخت نشینان می ارزد ، شاید حق با ابوالفضل باشد که تصورش از دین با تصور من از همان دین متفاوت است! نمی خواهم کارش را توجیه کنم ، می خواهم کمی هم که شده به او حق بدهم ! شاید حق با ابوالفضل است که به جای نماز اول وقت و جماعت اعمال زیارت به جای آورد ، شاید حق با اوست که تا پاسی از شب مشغول پیامک بازی باشد ، شاید حق با اوست که 7000 تومان مرا ندهد . از یک انسان دور افتاده در شهری دور افتاده از ناز و نواز پایتخت چه انتظاری می رود ؟ و شاید حق با پدر ابوالفضل است که با وجود همه ی موقعیتی که دارد ، سنقر را ، زادگاهش را رها نمی کند !
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!