?؟
هوالشافی
........با صدایی از خواب پریدم: ای بابا پاشو دیگه، نماز صبحت الآن قضا میشه، خسته شدم: بلند میشی یا نه؟
******************************
در مکه زندگی می کردم و برو بیایی داشتم، یکی از افراد قبیله قریش به تازگی ادعای پیامبری کرده بود،او را از پیش میشناختم، نه تنها قریش که بل تمام حجاز به سرش قسم میخوردند، همه قبولش داشتیم. حالا فکرش را بکن "محمد" ادعای پیامبری کرده بود، تمام ما خواص قریش را به زحمت انداخته بود این "محمد"؛ چندین بار سعی کردیم با او مذاکره کنیم اما نشد، چندین بار تصمیم گرفتیم بکشیمش اما نتوانستیم، حتی چند سالی هم تبعیدش کردیم اما جواب نداد که نداد، و گذشت و گذشت تا اینکه او به مدینه هجرت کرد. و روز به روز بر تعداد یاوران "محمد" افزوده میشد و از دست ما کاری بر نمی آمد.
علی..... علی.... علی آقا.......
******************************
"محمد" یاورانی را پیدا کرده بود و به همراه ده هزار نفر مکه را فتح کرده بود. ای بابا فقط چند ثانیه از خواب پریدم اما ببین چه اتفاقاتی افتاده بود در این چند ثانیه.......
من هم مسلمان شده بودم، به زور شمشیر ایمان آورده بودم. "محمد" می گفت: ((اگر کسی مسلمان شود و از گذشته اش توبه کند در امان خواهد ماند)) اوضاع خیلی خراب بود باید مسلمان میشدم وگرنه مسلمانان مرا میکشتند. گفتم: ((ای "محمد" من توبه کردم و مسلمان شدم، شهادت میدهم که خدایی جز خداوند یکتا نیست و شهادت میدهم تو فرستاده ی او هستی.)) و "محمد" با بزرگواریش از سر تقصیراتم گذشت. چند دقیقه ی دیگری هم از خوابم گذشت که جزء یاران و صحابی پیامبر شدم.در خواب میدیدم که پیامبر هرجا میرود با او میروم و از جایگاه خوبی برخوردار شده ام. همه به من احترام میگذاشتند.
علی..... علی........ بیدار نمیشی؟
******************************
جایی بودیم به نام "خم غدیر" و پیامبر داشت برایمان سخنرانی میکرد. میگفت: این سفر حج، آخرین سفر حج من است . دستان "علی" را به دست گرفت و بلند کرد :((هر که من مولای اویم، این "علی" مولای اوست. خداوندا دوست دارانش را دوست بدار و دشمانش را دشمن بدار))
سریعا به نزد "علی" رفتم و با او بیعت کردم و به او تبریک گفتم: ((مبارک باشد ای "علی"، سرور ما شدی، مبارکت باشد))
علی جان پاشو....!
******************************
پیامبر رحلت نموده بود و من چه قدر ناراحت بودم. در سقیفه بنی ساعده با چند نفری از دوستان نشسته بودیم و در مورد جانشین پیامبر صحبت میکردیم. من گفتم(( باید فردی را برای جانشینی پیامبر انتخاب کنیم ومن فکر میکنم "ابوبکر" بهترین گزینه است من با او بیعت میکنم.))
ناگهان احساس کردم زلزله ای آمد. علی بیدار شو.
******************************
خدا رحم کرد زلزله نبود. پدرم بود که داشت مرا بیدار میکرد.
"ابوبکر" از دنیا رفته بود و من با "عمر" بیعت کرده بودم . اواخر عُمر حکومت "عُمَر" بود که نمیدانم چرا از او خیلی ناراحت بودم، فردی را مامور کردم که او را بکشد.جایزه ای برایش معین کردم و گفتم :((برو و او را هر جا که بود بکش. هرجا...!)) او هم کشت و جایزه اش را ازمن گرفت. سپس با "عثمان" بیعت کردم و "عثمان" مرا حاکم شهری کرد که نامش را یادم نمی آمد.
.
.
.
.
نمیدانم چرا پدرم نمی آید تا مرا بیدار کند...
******************************
جلوی درب خانه "عثمان" بودم و به همراه افرادی دست به اغتشاشات زده بودیم، همه می آمدند و از من میپرسند که چه کار کنند. گفتم:((مشکلات اسلام فقط با کشته شدن "عثمان" حل میشود. او را بکشید.))
بعد از کشته شدن عثمان به همراه مردم به خانه "علی" رفتیم. گفتم((ای "علی" ما خسته شدیم بیا و رهبری جامعه را قبول کن، من با تو بیعت میکنم. خلیفه ی ما تویی !)) و مردم هم با من همراه شدند و حرف مرا تایید کردند.
نکند دارد سیل می آید.
نه. پدرم است دارد مرا به این روش بیدار میکند.
******************************
جنگ جمل بود و آخر های جنگ و من به همراه "طلحه" و "زبیر" به جنگ "علی" آمده بودیم."علی" داشت پیروز می شد. به نزد "علی" میروم و میگویم من توبه کردم و میخواهم ادامه جنگ را در رکاب تو باشم."علی" نگاه معنا داری میکند و حرفی نمیزند. ادامه جنگ را در رکاب "علی" ادامه میدهم . و جنگ جمل را ما پیروز میشویم!
چه قدر تو خوابت سنگینه پسر.....
******************************
جنگ صفین تازگی ها به پایان رسیده وجریان حکمیت است. با "علی" بودن برایم فایده ای نداشت، به "معاویه" پیوستم.و این بار شدم از یاران "معاویه".
خجالت بکش بیدار شو الآن تو باید خودت بیدار شی دیگه من نباید تو رو بیدار کنم.
******************************
"علی" را به شهادت رسانده بودند و "حسن" خلیفه شده بود، با او بیعت کردم ؛از دربار "معاویه" بیرون آمده بودم اما این دلیل نمیشد که رابطه ام را با "معاویه" قطع کنم. ظهر ها میرفتم مسجد و نمازم را به "حسن" اقتدا میکردم و ساعتی با او مباحثه می کردم و شب ها هم میرفتم سر سفره ی "معاویه" و شام می خوردم.وقتی هم که صلح شد رفتم دوباره کنار "معاویه".
******************************
بعد از "معاویه" "یزید" شده بود خلیفه و من با او بیعت کرده بودم اما بعد از گذشت مدتی از او متنفر شدم. به "حسین" نامه ای نوشتم:(( درخت ها میوه داده و نهر ها جاری شده، بیا تا به همراه تو به جنگ یزید برویم.))
بابا تو خیلی........! بیدار شو دیگه. علی علی
******************************
کربلا بودم در لشگر "عمر سعد" و مقابل "حسین"!. ظهر عاشورا بود، به خودم آمدم و گفتم: ((نباید با فرزند پیامبر بجنگم)) نزد "حسین" میروم و میگویم(( توبه ام را بپذیر، من به لشگر تو میپیوندم)). "حسین" قبول کرد. میخواست نماز ظهر بخواند. قرار شد من و چند نفری دور "حسین بن علی" را بگیریم تا او به راحتی نمازش را بخواند. "حسین" نمازش را شروع کرد و من باید از او محافظت میکردم. دیدم دارد تیری به سمتم می آید، اگر به من میخورد کشته میشدم. به کناری رفتم و تیر به بدن "حسین" اصابت کرد. نه نمیشد اگردر کنار "حسین" میماندم کشته میشدم. نزد "ابن زیاد" میروم و میگویم: من با شما هستم. جنگ ادامه پیدا میکند و ناگهان میبینیم روی سینه حسین نشسته ام و خنجری به دست دارم.......
علی....... نماز صبح
به پدرم میگویم: الآن بیدار میشوم، و دوباره خوابم میبرد.
******************************
"حسین" را "شمر" کشته بود و خدا را شکر پدرم مرا به موقع بیدار کرد. "اهل بیت حسین" هم به اسارت "یزید" درآمده بودند. این طور هم نمیشد. باید توبه میکردم. ما چرا پسر رسول الله را به قتل رسانده بودیم؟ توبه میکنم و به همراه مختار قیام میکنیم و تمام لشگر عمر سعد را به هلاکت میرسانیم.
دیگر پیر شده بودم و سنی از من گذشته بود,من میتوانستم آدم ارزشمندی باشم، تجربه های بسیاری داشتم. و در همه ی میدانها حضوری فعال داشتم.
حکومت به مروان حکم رسید، نزد او میروم و میشوم مشاورش.
........با صدایی از خواب پریدم: ای بابا پاشو دیگه، نماز صبحت الآن قضا میشه، خسته شدم: بلند میشی یا نه؟
از جا بر میخیزم و وضویی میسازم و نماز صبح را میخوانم. نماز صبحم قضا شده بود، خودم را تنبیه میکنم و میگویم((باید امروز را روزه بگیرم.))
بعد از نماز صبح دوباره میخوابم.
******************************
ساعت نه صبح است حسابی گرسنه ام. پدرم نان تازه خریده و همه ی خانواده دور هم جمع اند. روزه باشد برای یک روز دیگر، به همراه خانواده صبحانه میخورم.
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!