یک بار برای همیشه
کیمیا هر روز صبح که بلند میشد متوجه میشد که برنامه آن روز مدرسه توی کیفش آماده است
تعجب نمیکرد چون میدانست مادر هر روز صبح زود تر از خواب بیدار میشود وبرای اینکه کیمیا بیشتر و بدون دغدغه بخوابد وسایل او را آماده میکند...
سالها گذشت...
حالا نوبت کیمیا بود که وسایل مادر را جمع کند. او این کار را فقط یک بار کرد و مادر و وسایلش را تحویل مردی داد.
مرد برگشت که سوار ماشین بشود؛پشت لباسش نوشته شده بود:
آسایشگاه سالمندان
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 8:25 توسط بهنام خسروی
|
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!