دیروزی بود که به اتفاق دوستی زیارت مزار شهدا را لیاقت یافتیم،در ابتدای ورودمان به بهشت حضرت زهرا(س)به اسرار بنده سری زدیم به غسالخانه،از میان مردم و لز پشت شیشه مردی میانسال را میدیدم که روح از زندان تنش پر کشیده بود،احساس سرما کردم لحظه ای،ناگهان هزاران پرسش در فضای ذهنم غوطه ور شدند

آیا باز هم فرزندی حس یتیم شدن را تجربه میکند؟ ، آیا این مرد جزو اصحاب یمین است؟ ، آیا این مرد مایه دلخوشی خورشید بوده یا خورشید بخاطر او به درگاه حق خون گریسته؟ ، آیا این مرد را ، این بدن را در روز ظهور بیدار خواهند کرد؟مرگ این مرد در چه حالی بوده است؟ آیا پدر ومادرش از او

نوید ، نوید بسه دیگه به چی خیره شدی بیا بریم حالم داره بد میشه...

اما هزاران پرسش دیگر هنوز ذهنم را در آغوش کشیده بود ،به خودم فکر میکردم به اینکه از کودکی میخواستم دنیا را عوض کنم و غافل بودم از اینکه ابتدا باید خودم را عوض کنم، به اینکه چقدر از باید ها را نباید وچقدر از نباید ها را به باید مبدل نموده ام ،به اینکه کدام روز از روز های خداوند مرا نیز به روی همچین تختی شستشو خواهند داد و به این که اگر در این هرج و مرج دنیوی لحظه دستانم را رها کند بی شک در کمتر از لحظه ای غرق خواهم شد ...

براستی اگر بگویند آخرین روز زندگیت در این دنیا امروز است ، چه خواهم کرد، چقدر تغییر در کارهایم حاصل خواهد شد؟ واینگونه است که پی میبرم چقدر از کارهای روزانه ام پوچ است

آه آه آه وآه که بدون او تمام کارهایم بیهوده وپوچ است هر کاری که رنگ و بوی او را نداشته باشد پوچ است، او نیاز بی رمز و راز، آواز آغاز ،غایت بی نهایت ،سنگ صبور دل بیدلان و مأوای بی پناهان است.

و خواهد آمد روزی ...

اما چشمانم را میبندم واز نو آغاز میکنم ،"م": مشکلاتم را برمیدارم و آنکه مرا آفریده کمکم خواهد کرد ، زود دیر خواهد شد اگر دیر آغاز کنم...

 

سرتان را درد آوردم اما حیفم آمد از حس سربلندی و غرور و افتخار و اوج ، که در مزار شهدا ناخودآگاه بهمان  دست میدهد ننویسم چه بودند اینان از کجا بودند اینان و چه کردند اینان...

راستی نوشته ی سنگ مزار سید شهدای اهل قلم کمرنگ شده بود اما من پر رنگ مینویسم:

 هنر آنست که بمیری،پیش از آن که بمیرانندت و مبدأ و منشأ حیات،آنانند که چنین مرده اند!

سید مرتضی آوینی

خداوندا مرگمان را غیر از شهادت قرار مده