دوباره سلام
مدتی بود که نمی نوشتیم. دلیلش را می خواهید؟ راست بگویم یا دروغ؟
اگر دروغش را می خواهید باید عرض کنیم که به دلیل مشکلات توانفرسا و مشغله های فراوان، از قلم زدن در این وبلاگ عاجز بودیم.
اما راستش را اگربخواهید، ماجرا از آن جایی شروع می شود که ما عادت کرده ایم به این که همیشه هنگام تحویل سال به اتفاق دوستان، بارو بندیلمان را ببندیم و به نقطه ای خاص سفرکنیم. اما این سفر ما با بقیه ی سفرهایمان فرق دارد. چطور؟
...سوار بر اتوبوس می شویم و در میان بدرقه ی سایر دوستانی که امسال موفق به همراهی ما نشده اند، حرکت می کنیم. اگر چهره شان راهنگام بدرقه ی ما می دیدی، واقعا دلت به حالشان می سوخت. حسرت این که... بگذریم!
حوالی ساعت 22 است. تنگه فنی را رد کرده ایم و وارد خوزستان شده ایم...
4 روز بعد: حوالی ساعت 22 است. عوارضی قم را رد کرده ایم و وارد تهران شده ایم. دقایقی بعد از اتوبوس پیاده می شویم و به سمت خانه هایمان می رویم اما...
مثل دفعات گذشته متوجه شده ایم که باز چیزی را در آن جا، جا گذاشته ایم. بله، باز دلمان در آن جا، جا ماند. باور کنید حرف های شاعرانه نمی زنم. خیلی ساده دارم یک ماجرا را روایت می کنم. خلاصه، وقتی دلمان آن جا باشد، از این جا سخن گفتن و نوشتن، امکان ندارد. درباره ی آن جا نوشتن هم همینطور. زیرا باز ماجرای " من گنگ خواب دیده و عالم همه کر" تکرار می شود.
خلاصه، دوباره مثل همیشه به لطف گناه و معصیت (این یار و یاور همیشگی)، دلمان را از آن جا بیرون کردند و برایمان فرستادند. به همین خاطر، از این به بعد، دوباره در خدمتتان هستیم.
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!