حاج حسین خرازی...
شب عمليات بود،داشت سيگار مي كشيد.حاجي نزديك شد
و سيگارو دستش ديد.ديگه دير شده بود.سيگارو انداخت زمين.
حاجي رفت نيروها رو راهنمايي كنه.
اما قبل از رفتن گفت:"برمي گردم به حسابت مي رِسَم."
اين جور موقع ها همه متوجه مي شُدَن كه بايد منتظر يه سيلي
آبدار باشَن.
فرداي عمليات،آژيرِآمبولانس،توي ِخط ،اعصاب ِ همه رو خرد كرده بود.
نِميذاشتَند كسي به آمبولانس نزديك بِشِه.
لابد فرمانده اي ،يا خلاصه آدم ِ مهمي شهيد شده بود كه نمي خواستن تو روحيه بچه ها تاثير بِذاره.
با هزار زحمت خودش رو چسبوند به شيشه ي آمبولانس؛
حاجي آروم و قشنگ خوابيده بود.
حالا ،اما آرزو مي كرد كاش حاجي بلند بِشِه و سيلي بزَنَه...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 18:45 توسط بهنام خسروی
|
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!