عمد دارم که اولین نوشته ام در این وبلاگ، ادای دینی باشد به محضرکسی که خیلی دوستش دارم. علاقه ای اما نه از جنس دوست داشتن های رایج کوچه وبازار. علاقه ای که از ابتدا نبود. خیلی اتفاقات افتاد تا متولد شد و رشد کرد. اتفاقاتی که اتفاقی نبودند. علاقه ای که پشتوانه ی عمیق و دقیقی دارد. عشقی که ریشه در ریشه هایم دارد. ریشه ای که با هر تیشه ای قطع نخواهد شد.

عشقم را ارزانی مردی می کنم که عشقش را ارزان به دست نیاورده ام. بابت آن بهایی سنگین پرداخته ام. بهایی سنگین که بهانه را ازدست خیلی ها می گیرد. اما نه سنگین تر از باری که این مرد به دوش می کشد و خم به ابرو نمی آورد.

چه با شکوه است لحظات ایستادنش به پای اصولی که داشتند به قربانگاه "تحمیل" می رفتند تا با دشنه ی "سازش" ، "ذبح شرعی" شوند؛

چه غرور آفرین است یاد روزهایی که مردانه، تهمت ها را به جان خرید و از جان "رأی مردم" محافظت کرد؛

چه هیبتی داردسکوتش در مقابل هیاهوی ناحق عده ای که عجیب اصرار دارند تا نه جزو "جذب های حداکثری" که در میان "دفع های حداقلی" باشند؛

چه غربتی دارد فریادش در مقابل سکوت جانکاه عده ای که قرار بود" عمار" های او باشند؛

چه قدر دردناک است مظلومیت او در میان دوستان و یارانی که از آنها "چشم یاری داشتیم" ...

عشقم را ارزانی مردی می کنم که عشقش را ارزان به دست نیاورده ام. مردی که بزرگ است، اما کسی را کوچک نمی شمارد و قدرتش، دلیل گذشت های مکرر اوست؛

قوی است، اما حال ضعیفان را خوب می فهمد؛

بصیر است، اما بی بصیرت ها را به حال خو دشان رها نمی کند؛

قاطع است، اما قاطعیتش بوی خشونت نمی دهد؛

"آقا" ست، اما آقازاده هایش سرمایه دار نیستند؛

«بزرگ است و از اهالی امروز، و با تمام افق های باز نسبت دارد.و لحن آب و زمین را

چه خوب می فهمد.»

پ.ن یک :اما غصه ای که در این میان، بیش از هر چیزی آزارم می دهد، دیدن عده ای است که به نام "آقا" و به کام خودشان، با ذکر او و با فکر خودشان، با خرج کردن از او و برای خودشان، او را "دشمن شاد" می کنند.

کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد              تا که هر بی سرو پایی نکند دعوی عشق 

پ.ن دو: تعبیر داخل گیومه عاریتی است از سهراب.