ونك

ونك

ونك-ملاصدرا

ونک- یه نفر

در را باز كردم و نشستم، راننده راه افتاد و به چهار راهي رسيد، پشت چراغ قرمز آنقدر ناله و نفرين كرد كه ديگه همه ي مسافر ها از دست اين مملكت شاكي شدن و دم گرفتن، يكي ميگفت: "مي خوام ازدواج كنم، 10 سال بايد بدوم تا 1 تومن  وام بگيرم"، يكي ديگه مي گفت: "از بعد عيد، بنزين آزاد       مي شه، اونوقته كه ديگه دهن مردم ... بشه" و بقيه هم قرقر مي كردن. تا اينكه چراغ سبز شد.

 راننده چنان لايي مي كشيد كه يه لحظه احساس كردم تو مسابقات فرمول يك، كمك راننده هستم و بايد مسير رو به راننده نشون بدم. تازه داشت دستش به لايي كشيدن عادت مي كرد كه رسيديم به چراغ قرمز دوم، راننده گفت "اي بابا 4 تا چهارراه داريم، 40تا چراغ" كه يهو چشمش به مامور اونطرف چهار راه افتاد و گفت "ايولا، سربازه، برگ جريمه نداره!" و بعد در حالي كه 53 ثانيه مونده بود تا چراغ سبز بشه پاش رو گذاشت رو گاز و چهارراه رو رد كرد. من كه بغل دست راننده نشسته بودم خيلي متعجب شدم و طوري  كه  حواسم  نبود  خيره  شده  بودم  به  راننده،  كه  چند  لحظه  بعد  متوجه  من  شد و  گفت: "چيه، مملكت كه قانون نداره."

كم كم داشتيم ميرسيديم به ميدان ونك، اتيكت رو نگاه كردم و كرايه رو حساب كردم كه راننده گفت: "نفري 600"، گفتم اينجا زده هر نفر 525 تومان، گفت:"همينه كه هست، اگه دوس داري با اتوبوس بيا، 100 تومن بده!"

نفر پشت سريه من گفت: "مملكت كه قانون نداره."

نتيجه گيري: مملكت قانون نداره!