سرما پسرک را كلافه کرده بود ناجور. سرجايش عين بيد مي لرزيد. ته تفنگ مي‌خورد زمين و  هِي قرچ قرچ صدا مي‌داد.
ماشين تويوتاي حاج احمد جلوتر ايستاد. احمد پيدا شد.

با عصبانيت داد زد:
« تو مثلاَ نگهباني اين جا خير سَر ِت؟اين چه وضعشه؟يکي بايد مراقب خودِ تو باشه.  اصلا مي‌دوني اين جاده چقدر خطرناکه؟

چقدر براي ما مهمه؟!»
دست هاي َش را توي هوا تکان مي‌داد.مثل طلب کارها داد مي زد و مي‌آمد جلو و همين طور پسرك مي لرزيد و مي ترسيد .
ـ ببينم تفنگتو.

پسر عقب رفت.               
تفنگ را از دست پسرك بيرون کشيد.
ـ چرا تميزش نکردي؟اين تفنگه يا لوله بخاري؟!هان؟!
پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زير گريه.

عين ابر بهار اشك مي ريخت.

گفت:
« تو چه‌طور جرئت مي‌کني به من امر و نهي کني! مي‌دوني من کي‌ام؟ من نيروي برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو مي‌رسه.»
بعد هم روي َش را برگرداند و گفت«اصلاَ اگه خودت بودي مي‌تونستي توي اين سرما نگه باني بدي؟»
احمد شانه هاي َش را گرفت و محکم بغل َش کرد.بي صدا اشک مي‌ريخت و مي‌گفت«تو رو خدا منو ببخش.»
پسر تقلا مي‌کرد شانه هاي َش را از دست هاي او بيرون بکشَد.

دست َش خورد به کلاه پشمي احمد. کلاه افتاد.شناخت َش.
سرش را گذاشت روي شانه‌ي حاج احمد و سير گريه کرد.