خدا حافظ!
امشب دلم هوای میخانه کرده ساقی بوی شراب نابم، دیوانه کرده ساقی!
خدایا! در این روزهای آخر میهمانی ات، می خواهم توبه کنم، از توبه ای که نکردم. از سخنی که باید برای تو می گفتم و نگفتم. از چشمی که باید به خاطر تو می بستم و نبستم. از کینه هایی که باید به خاطر تو از دلم بیرون می ریختم و نریختم. از زبانی که باید به خاطر تو به دندان می گرفتم و نگرفتم. از تضرعی که باید می کردم و نکردم. از مناجاتی که باید می خواندم و نخواندم. از ذکری که باید می گفتم و نگفتم. از اخلاصی که باید می داشتم و نداشتم.از آمرزش و مغفرتی که باید می خواستم و نخواستم. از اشکی که باید می ریختم ونریختم.
ای ماه محبوب خدا! تو آمدی، اما من نفهمیدم. صدایم کردی، اما نشنیدم. تو تمام شدی و گناهان من تمام نشد. تو گذشتی و من از خودم نگذشتم. تو رفتی، اما من هنوز مانده ام.
رفتنت را باور نمی کنم، مات و مبهوت، گذرت را به نظاره نشسته ام. عجیب غصه ام گرفته! از این که تمام شدی و اسارت من تمام نشد. غصه ام گرفته از این که داری می روی و من مصیبت رفتنت را نمی فهمم. کاش می توانستم به اندازه ی تمام بغضی که از رفتنت در گلو دارم، گریه کنم.
گریه می کنم... برای بی پناهی ام. برای این که وقت سفر نزدیک است و من توشه ای ندارم. آه! از طولانی بودن سفر و کمی توشه! گریه می کنم، برای تاریکی قبرم. گریه می کنم، برای ضیق لحدم. گریه می کنم، برای عشقی که در من مرده است... و چرا گریه نکنم؟؟
خداحافظ ای ماه محبوب خدا! خداحافظ ای ماه میهمانی خدا! ای ماه رحمت خدا! ای ماه خوب! ای ماه قشنگ! ای ماه لطیف! خداحافظ ای لحظه های عاشقی! خدا حافظ ای برکتی که درکت نکردم! خدا حافظ ای رحمت ومغفرتی که تو را نخواستم!
آیا دفعه ی بعد که تو می آیی، من هستم؟؟
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!