برای همسایه ...
چند روز پيش كه از كوچه رد مي شدم، مثل هميشه نشسته بود رو صندلي و با اون تسبيح قشنگش داشت ذكر مي گفت، سلام دادم و باز هم مثل هميشه اينطوري جوابم رو داد: "سلاااااام و عليكم، احوال شما؟"
بعد از احوال پرسي گفت: "جَـوون، اين صندلي من رو مي ذاري تو سايه كه آفتاب اذيتم نكنه؟"
بلند شد و ايستاد تا صندلي رو براش جابه جا كردم، وقتي ديدم سختشه كه اين ده قدم رو بره، دستش رو گرفتم و به صندلي رسوندمش. وقتي نشست داشت نفس نفس مي زد، احساس كردم مي خواد چيزي بهم بگه؛ كمي منتظر موندم تا اذيت نشه و بتونه حرفش رو راحت بزنه.
- مي دوني منتظر چي هستم، جَـوون؟
- نه حاج آقا، اگه كاري داريد به من بگيد خودم انجامش مي دم.
- نه، از دست تو کاری بر نمي ياد! منتظر حضرت عزرائيل هستم، تو اين يكي دو ماهه گذشته حساب و كتابهام رو راست و ريست كردم، ديگه وقتشه!
- حاج آقا اين حرفا چيه؟ انشاالله سايه تون هميشه رو سرمون باشه.
- جَـوون، ديگه مزاحمت نمي شم؛ ولي اگه بخوام حرفي بزنم كه كمكت كنه اينه كه، روزها و سالها مثل برق، ميان و ميرن، حواست به حساب و كتاب زندگيت باشه!
- چشم حاج آقا، خداحافظ.
- حلال كن من رو!
بعد دستهاش رو بالا برد و گفت: "خدايا، پشت و پناهش باش!"
*********************************
امروز صبح كه از خواب بيدار شدم احساس كردم صداي شيون مياد، ولي توجه نكردم!
بعد از چند ساعت كه براي خريد بيرون رفتم، ديدم رو صندليش يه ضبط صوت گذاشتن كه در حال پخش قرآن بود. وقتي كه در خونشون رو نگاه كردم ديگه مطمئن شدم كه پيرمرد، دنيا رو با همه زيبايي هاش ترك كرده...

پ.ن: مرگ براي همسايه است!
تذكرنوشت: به خدا از سايه بون فاصله نگرفتم!
نكته نوشت: من تو شنام تمرين مي كنم تا بتونم تو سايه بون، حداقل شبيه به دوستان بنويسم!
بي ربط نوشت: اتفاقا ً «مجلس در رأس تمامي امور است»!
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!