به نام او،

و من همان روز اول بود که تو را دیدم، همان روز اولی که تمامی آدمها در صفوف منظم و مرتب در مقابل خدا ایستاده بودند،

و من همان روز اول تو را دیدم...

چشمانم فلج شدند و خشک شدند روی تو،

متوجه من شدی، به نگاهم نگاه کردی و آرام خندیدی، ملیحانه و دلبرانه ،خنده ات را هنوز هم در ذهن دارم،چشمانت را بستی و تمام صورتت جمع شد،دستانت را روی لب هایت گذاشتی ، و من به جای لب هایت انگشت هایت را نظاره کردم،

آری همه ماجرا از همان روز و از همان خنده شروع شد، ومن تو را از همان روز شناختم و خودم را، من اینها همه را به یاد دارم...

دستت را به دستم سپردی و گفتی: منتظرت می مانم، قول بده مرا هرکجای دنیا که بودم، پیدایم کنی! ومن دستم را به دستت سپردم و به تو قول دادم، هرجا که بودی پیدایت کنم،

*

و حال امروز که بیست و یکمین سالگرد ورودم به این دنیاست، به پاس قولی که به تو دادم، همچنان به دنبالت میگردم، به دنبال
خنده ات، به دنبال گرمای دستت، و امیدوارم تو نیز مانند من بر سر عهد و پیمانت مانده باشی،

تویی که نه زمانت را میدانم و نه مکانت را....

26 مهر 1389 تحریر شد.

************

سایه بون نوشت: داشتم با خودم فکر می کردم که از ابتدای زندگیم تا حالا با خیلی ها آشنا شدم، با خیلی ها رفاقت کردم، خیلی ها را دوست داشتم، با خیلی ها آمد و شد داشتم، اما واقعا هیچ کدامشان برایم باقی نماندند، خیلی از همه ی آنهایی که حتی روزی عاشقشان بودم نیز!! 

و در همه ی این سالهای سخت و نفس گیر، فقط یک نفر را سراغ دارم که همیشه با من بوده و هنوز هم با من هست، کسی که خیلی به من نزدیک است ((من حبل الورید))!

کسی که جز بدی چیز دیگری از من ندیده! خداجون دوستت دارم.

پ.ن ۱: میلاد امام رئوف، غریب الغربا، معین الضعفا، علی بن موسی الرضا المرتضی مبارک.

پ.ن ۲: تولدم مبارک....!!!