هوا...آرام!
هوا آرام، شب خاموش، و من بیدار و زمان خواب، راه آسمانها باز ومن عجیب بسته شده ام به زمین!
مقابلم او و روبرویش من، و نگاهش گره خورده به چشمانم، وجودم همه آتش، نگاهم همه حیرت،اندرونم همه حسرت، طاقتم همه طاق و نگاهم همه اشک، لب هایش از هم جدا و گوش هایم تشنه ی صدایش، از من جدا و وجودم همه تمنای دستانش،لب هایش به سویم و نگاهم سویی دیگر، همه وجودش برای من و من جدا از او! جمع همه ی "هم" های هم و بدون هم، من با او و بدون او، او با من و بدون من.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 10:45 توسط علی پژمان
|
اینجا سایه بانی است برای فرار از گرمای سوزان سکوت و بی خیالی که تنمان را عجیب سوزانده!